آسمان بالای سرش که تک ستاره هایی اینجا و آنجا یش دیده می شدند ، تازگی دلپذیری می پراکند . سکوت سنگین شهر خفته خفقان آور بود . پنجره های روبرو همه تاریک بودند. و پایین ، حیاط که به خاطر شب ، خالی از تحرک بود ،صحنه تئاتری بدون بازیگر بود.
معمای دیگر ، راز پیوند او با سران ذنیای جنایتکاران است که در میان آنها به پنگوئن معروف بود . یکی از ویژگی های جالب توجه این شخص اصرارش بر شرکت در مراسم تدفین همان کسانی بود که خود در قتل شان دست داشت و گویا این گونه چرخه اولیه را کامل می کرده است ...
دو پاراگراف بالا رو از کتاب (( مرگ و پنگوئن )) انتخاب کردم . نوشته آندری کورکف با ترجمه شهریار وقفی پورو انشارات روزانه
در تیراژ 2000 به چاپ رسونده .
داستان در مورد ویکتور نویسنده ایست که برای نوشتن دغدغه های خاص خودش را دارد ولی به دلایلی نمی تواند کاری را که دوست دارد انجام دهد و ناخواسته درگیر جریانی غیر قابل کنترل میشود . جریان قتل و آدم کشی و نا آرامی های روحی که برایش بوجود می آید و ...
موفق باشید .

