تبليغاتX
در همین حوالی
سه شنبه خيلي روز شلوغي بود ، كارو شركت و بانك تجارت و خلاصه قاطي پاتي ، ولي خوبيش اين بود كه مي دونستم عصرش قرار برم مسافرت و يه خورده از كارو زندگي دور باشم . ساعت 16 فرودگاه بوديم ودر كمال تعجب هواپيمامون راس ساعت 17:30 شروع به پرواز كرد . و حدود ساعت 19:30 تو فرودگاه دبي بوديم و يه چيزي حدود 1 كيلومتر راه رفتيم تا به قسمت كنترل رسيديم و اين براي من این مفهوم رو داشت كه عربها مي خوان به همه نشون بدن ساختمان هاي عظيمي دار ن ! يه چيز ديگري كه عصبانيت مرا برانگيخت، قسمت كنترل پاسپورتها بود ، چرا كه 5 ، 6 گيت بود و بالاي هر گيت كشورها مشخص شده بود ، مثل آمريكا و هند و ... ولي متاسفانه ايراني ها بايد در صف گيتي بايستند كه بر روي تابلوش نوشته شده است ديگر كشورها و اين براي ايراني ها چندان خوشايند نيست زيرا كه حدود 700000 نفر از جمعيت امارات ، ايراني هستند. بعد از خارج شدن از فرودگاه، هواي شرجي وگرم دبي بود كه باعث شد واقعا وارد شدن به دبي رو لمس كنيم ، بعد از كمي گيج زدن سوار تاكسي شديم كه به محض سوار شدن تاكسي متر شروع به كار كردو تا هتل حدود 40 درهم شد و فهميديم كه تاكسي خيلي گرونه !!!. از همون سه شنبه شب شروع به گشتن كرديم . مردم كشورهاي ديگه به مسافرت ميرن تا استراحت كنن ولي ايراني ها در مسافرت اصلا استراحت ندارن ! اول رفتيم سيتي سنتر كه يه ساختمون عظيمي بود و نتونستيم همه جا شو ببينيم ولي چيزي كه خيلي جالب بود فروشگاه هاي خيلي خيلي شيك وتميزي بود كه باعث میشد از تماشاشون لذت ببريم . در يه قسمت خيلي بزرگي از اين ساختمون عظيم ، قسمت رستورانهاش بود كه واقعا براي انتخاب نوع غذا دچار مشكل ميشي چون كه غذا هاي تمام دنيا رو ميبيني و از هوش ميري . دبي پر از هندي و پاكستاني و فليپيني است كه فقط اين اقشار اند كه كار ميكنند و در طول اين چند روز يه عرب رو نديديم كه كار بكنه چه تو مغازه ها چه تو شركتها و چه تو خيابون ، فقط 2 ،3 نفري تو فرودگاه بودند كه كار مي كردند اونم برای کنترل پاسپورتها ،که فکر کنم بخاطر مسائل امنیتی این یه کارو خودشون انجام میدن غیر از اون ... . يه قضيه خيلي جالب هم كم بودن خلاف در اين شهر است چرا كه خارجيها از اخراج شدنشون مي ترسيدند ( اگر كار خلافي مي كردند سريعا دولت امارات اخراجشون ميكرد) و ديگر اينكه عرب ها هم اينقدر تنبل و پولدار هستند كه دنبال كار خلاف نمي رن ، نه اراذل اوباشی، نه قاچاقچی و نه حتی یکی که مست لایعقل باشه رو نمیبینی . ولي كلا يه شهر خيلي كند و آرومي است و خارجي ها هم چون در تماس با عرب ها هستند خصلت تنبلي اونها رو پيدا كردن و همه چيز آروم پيشه ميره ، هيچكس در اين شهر عجله نداره و حتي من فكر مي كنم از موندن تو ترافيك خو ششون مياد ، چون زماني كه از ترافيك صحبت می کنن غرور رو تو چشماشون میشه دید !! . خلاصه بعد از سيتي سنتر به کلاپ الگانس رفتيم كه يه ديسكو خيلي با حال داشت البته وروديش 100 درهم بود . بعد از وارد شدن فهميديم كه سه شنبه ها اين ديسكو در اختيار ايراني هاست و ... . تا 3 شب اون جا بوديم و وقتي خارج شديم و تاكسي گرفتيم تا به هتل برگرديم شلوغي شهر در ساعت 3 شب خيلي برام جالب بود و چهره شهر نسبت به 6 ساعت قبلش خيلي فرق داشت ، آد مهايي كه تو خيابون بودندو ... . جهارشنبه گفتيم يه قدم بزنيم و به مركز شهر بريم ، يه جايي از خيابون خط كش عابر پياده داشت و ما ايستاديم تا ماشينها كم بشن و رد شيم ولي 2 تا بچه مدرسه اي كوچولوي هندي از اون طرف كه ميومدن يه دكمه زدنو در عر ض 10 ثانيه چراغ ماشينها قرمز شدو راننده ها در حالي كه لبخد بر لباشون بود ايستادند تا منو اميلي و اون دو تا دختر رد شيم ، رد شدن ما كلا 15 ثانيه بيشتر طول نكشيد ولي ماشينها براي 1 دقيقه همينجوري سر جاشون ايستاده بودند ، چون چراغشون هنوز قرمز بود ، منم 1 ساعت چراغ مخم قرمز بود!! . رفتیم به مرکز شهر که نامش دیره است کمی تو فروشگاهها و مغازه ها گشتیم و خرید کردیم تو مک دونالد بهترین همبرگر وسیب زمینی دنیا رو خوردیم ، عصرش هم رفتیم به مرکز خرید امارات مال که واقعا مرکز خرید بزرگی است و جالب تر ازاین پیست اسکی بود که در یک محفظه شیشه ای محصور بود و ما واقعا هنگ بودیم که یعنی چیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی آخـــــــــــــــــــــــه !!!!!!!!!!!!!!!!! پنج شنبه وجمعه هم مثل باد گذشت !! پارک آبی ورلد وادی و ساحل خوب امارات و کتاب فروشی بوردر ،که حدود 5 ساعتی اونجا بودیم و در کافه استار باکس که توی کتاب فروشی بود هم قهوه خوریم وهم کتاب و مجله خوندیم و کلی حال کردیم ، با یه عالمه کتابی که مال بهترین انتشاراتی های دنیان ، نعمتی که ما در کشور خودمون از اون بی بهره ایم و بخاطر همین چیزاست که سرانه مطالعمون حدود 10 دقیقه است و .... . تو هواپیما موقع برگشت همش به این موضوع فکر میکردم و اعصابم خورد بود که ما می تونیم امارات رو شکست بدیم؟ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.
+ نوشته شده توسط ادریس در 87/03/19 و ساعت 11:38 |
یه چند روزیه که من و همکارام حال خوشی نداریم ودل به کار نمیدیم ، دوست داریم زود روز کاری تموم شه ، آخه یه صتدلی ... یه صندلی که همیشه صاحبش روش نشسته بود با روی خندون جواب سلامامون می داد ، الان دیگه خالیه وکسی نیست که صبح به صبح بهش سلام کنیم و در طول روز 2 ، 3 بار مزاحمش بشیم برای کارو صداشو بشنویم ، چون صداش انرژی خاصی بهمون میداد با اون سلام علیکمی که می گفت . آقای امیر عبدالرزاق قمصری ، اگه نگم بهترین ،یکی از بهترین های شرکتمون بود که همه دوستش داشتند و دارند و همین دوست داشتن است که بعد از چند روز هر وقت بیادش می افتیم نا خود آگاه اشک از چشامون سرازیر میشه ، چه اون همکاراش که 12 سال باها ش بودن چه ماهایی که 4 ، 5 سالی است با ایشان همکار بودیم ،چه بچه هایی که حتی 4، 5 ماه به بخش ما اومدن . متاسفانه صبح روز دو شنبه ایشون از بین ما رفتند و دل ما رو غصه دار کردند. قضیه ای که برای من کاملا مشخص نیست اینه که چرا خدا فقط خوبا میبره ، شاید به خاطر اینه که نمی خواد ببینه تو این دنیا اذیت میشن . روحش شاد
+ نوشته شده توسط ادریس در 87/03/04 و ساعت 12:0 |